یک سال از اسارتم گذشت.یک سالی که پیچ و خم زیاد داشت.یک سالی که پستی و بلندی بسیار داشت.یک سالی که تلخی و حتی شیرینی فراوان داشت.
بدون داشتن حتی یک روز کسری خدمت ادامه دادم.از هم دوره ای هایی که باهم به اجباری اعزام شدیم تعداد کمی باقی مانده اند.
۱۰ سال پیش از این فکر چنین روزی آزارم می داد و نمی دانستم اطرافم چه خبر است از همین رو به عضویت فعال بسیج در آمدم.عضویتی که فعالیتم فقط به سالی یک بار محدود می شد آن هم برای تمدید کارت.اما حالا که می دانم دور و برم چه خبر است دلیلی برای استفاده از آن نیافتم.توجیهم این بود که تحمل زجر اسارت آسان تر از عذاب وجدان و دروغ است.این که خود را از گروهی بدانم که عقایدش کاملا بر خلاف عقایدم است کار وحشتناک و کثیفی است و از آنجایی که انجام کارهای وحشتناک و کثیف از عهده ی من خارج است نتوانستم این عدو را سبب خیر کنم.پشیمان هم نیستم.و خدای را شکر می گویم که توان چنین کاری را در من نهاد.
بگذریم.
در یک صبح بهاری که نه دل انگیز بود و نه زیبا مشغول ورزش بودیم.می دویدیم و نفس نفس می زدیم.حدود ۲۰ دقیقه از دویدنمان می گذشت که صدای مهیبی از سمت گردانمان به گوش رسید.
بومممم...
۱۷ سال بیشتر نداشت.تک پسر بود و برادری نداشت.انجام این کار یعنی امید هم نداشت.وقتی ما رسیدیم برده بودندش اما ژ۳ قویتر از این حرف هاست.قلبش را نشانه رفته بود.خونش ساعت ها روی زمین مانده بود...
تمام روز فکرم را مشغول کرده بود.ظهر هنگام بازگشت به مهمانسرا جمله ای را دیدم که روی تمام تابلوها و دیوارهای پادگان نقش بسته.جمله ای که گویا فرماندهان پادگان بر آن می بالند و مایه ی افتخارشان است.جمله ای که قبل از این حادثه جز خنده تاثیر دیگری در من نمی گذاشت.با ز هم خنده ام گرفت اما لبخندی که آن هنگام بر لبانم نقش بست مثل همیشه نبود.
تلخ بود:
خدمت در کردستان عبادت است!
امام خمینی(ره)
به امید آزادی...

