تبليغاتX
زندگی سیاه...
به نام پروردگار آزادی.

یک سال از اسارتم گذشت.یک سالی که پیچ و خم زیاد داشت.یک سالی که پستی و بلندی بسیار داشت.یک سالی که تلخی و حتی شیرینی فراوان داشت.

بدون داشتن حتی یک روز کسری خدمت ادامه دادم.از هم دوره ای هایی که باهم به اجباری اعزام شدیم تعداد کمی باقی مانده اند.

۱۰ سال پیش از این فکر چنین روزی آزارم می داد و نمی دانستم اطرافم چه خبر است از همین رو به عضویت فعال بسیج در آمدم.عضویتی که فعالیتم فقط به سالی یک بار محدود می شد آن هم برای تمدید کارت.اما حالا که می دانم دور و برم چه خبر است دلیلی برای استفاده از آن نیافتم.توجیهم این بود که تحمل زجر اسارت آسان تر از عذاب وجدان و دروغ است.این که خود را از گروهی بدانم که عقایدش کاملا بر خلاف عقایدم است کار وحشتناک و کثیفی است و از آنجایی که انجام کارهای وحشتناک و کثیف از عهده ی من خارج است نتوانستم این عدو را سبب خیر کنم.پشیمان هم نیستم.و خدای را شکر می گویم که توان چنین کاری را در من نهاد.

بگذریم.

در یک صبح بهاری که نه دل انگیز بود و نه زیبا مشغول ورزش بودیم.می دویدیم و نفس نفس می زدیم.حدود ۲۰ دقیقه از دویدنمان می گذشت که صدای مهیبی از سمت گردانمان به گوش رسید.

بومممم...

۱۷ سال بیشتر نداشت.تک پسر بود و برادری نداشت.انجام این کار یعنی امید هم نداشت.وقتی ما رسیدیم برده بودندش اما ژ۳ قویتر از این حرف هاست.قلبش را نشانه رفته بود.خونش ساعت ها روی زمین مانده بود...

تمام روز فکرم را مشغول کرده بود.ظهر هنگام بازگشت به مهمانسرا جمله ای را دیدم که روی تمام تابلوها و دیوارهای پادگان نقش بسته.جمله ای که گویا فرماندهان پادگان بر آن می بالند و مایه ی افتخارشان است.جمله ای که قبل از این حادثه جز خنده تاثیر دیگری در من نمی گذاشت.با ز هم خنده ام گرفت اما لبخندی که آن هنگام بر لبانم نقش بست مثل همیشه نبود.

تلخ بود:

خدمت در کردستان عبادت است!

امام خمینی(ره)

به امید آزادی...

+ نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 و ساعت 20:12 |
به نام پروردگار آزادی.

هر کسی در آغاز سال جدید چیزی به عنوان عیدی به شما هدیه می دهد و به طریقی نوروز را تبریک می گوید.این هم هدیه ی من:

 

((بهار آمد  ولی شادی نیامد

خدا حتی به این وادی  نیامد

زمستان است گرمایی ندارد

بهار  خوب  آزادی  نیامد))

(میلاد.ک.سر آغاز بهار ۹۱)

 

به امید آزادی...

+ نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه 1 فروردین1391 و ساعت 13:4 |
به نام پروردگار آزادی.

 

در تبعید نوشتن و از تبعید نوشتن شور ندارد.نه برای من و نه برای تو و نه برای ما.ترجیح می دهم بنویسم وقتی که دستانم را نبسته اند و لبانم را بر هم ندوخته اند.ولی افسوس که اسیرم و دربند.

انتخاباتشان نزدیک است.گویا نگرانند.بعد از حماسه ای که در خرداد ۸۸ آفریدند باید هم نگران باشند.اما نه خیلی.در مملکتی زندگی می کنیم که به راحتی آب خوردن می توان عدد ۱۰ را به ۹۰ تبدیل کرد و تکان خوردن آب از آب را مشاهده نکرد.

بگذریم.

روزها بوی از دست دادن و از دست رفتن می دهند.بوی نابودی.بوی تباهی...

زمستانی که سپیدی چندانی هم نداشت می رود.

زمستان که به پایان رسد پایگاه دنجمان را در میان برهوت رها خواهیم کرد.تازه خو گرفته بودیم.

کتانی سفیدی که مدتها جای پایم بود و دوستش داشتم پاره شد و رفت.

دوستان خوب یا ترخیص شدند و یا منتقل٬با چشمانی اشکبار.

وبلاگ گرانبهایی که سالها پاتوقم بود با بی رحمی حذف شد.

دخترانی که زمانی عاشق بودم بر آنها یک به یک به خانه بخت رفتند و می روند و من...

و من...

من مانده ام و کوله باری از خاطره.خاطرات شیرینی که مرور کردنشان تلخترین احساس را در من و قلب مظلومم  پدید می آورد.

خاطره ی شیرین؟نه.هیچ خاطره ای شیرین نیست.

تمام خاطرات تلخ اند.خاطره یعنی به یاد آوردن و این به یاد آوردن زمانی است که از دست دادنی در کار باشد.که چیز یا کسی که روزی بوده دیگر نباشد.شیرین است؟نه.پس چیزی به نام خاطره شیرین نداریم.

جمله ای که این روزها ورد زبانم شده:این روزها به جای نفس درد می کشم.(فکر کنم از لیلا کردبچه) جملاتی که پیوسته بعد از این جمله به ذهن تاریکم هجوم می آورند را در پی می آورم:

این روزها به جای غذا،غصه می خورم!

این روزها به جای سیگار،عذاب می کشم!

این روزها به جای حال،بغض می کنم!

این روزها به جای قرآن،آیه ی یاس می خوانم!

...

برای هم نوعان سوری دعا کنیم.که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.دردشان را خوب می فهمیم اما رنجی که آنها می کشند سخت تر بوده و هست.نزدیک به ده هزار نفر کشته.درد کمی نیست...

 

به امید آزادی...

+ نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه 10 اسفند1390 و ساعت 12:38 |
به نام پروردگار آزادی.

سرهنگ معتاد گروهانم را تغییر داد.علتش را نمی دانم.شاید برای حالگیری.همیشه از تغییر گروهان به عنوان یک حربه برای تهدیدم استفاده می کردند:

اینقدر نق نزن.نذار منتقلت کنیم گروهان رزمی...

و از این حرف ها.دست خطم به چشم اینها بدتر از دست خط پیرمردی استه که تازه باسواد شده چه رسد به یک دانشگاه رفته اما به چشم خودم زیباترین دست خط دنیاست(فقط به چشم خودم)در گروهان قبلی کارم اداری بود اما به این علت که خطم را زشت می دیدند کاری را به من نمی سپردند شاید یکی از دلایل انتقالم به گروهان جدید همین بود.لذت می بردم وقتی می دیدم به هیچ دردشان نمی خورم.

همیشه هنگام مراسم تکراری صبحگاه وقتی در پایان مراسم همه صلای مرگ بر آمریکا.مرگ بر انگلیس.مرگ بر اسرائیل را سر می دهند چشم به چشمان سرهنگ معتاد می دوزم و اینچنین شعار می دهم:

مرگ بر دیکتاتور.مرگ بر دیکتاتور.مرگ بر دیکتاتور.

تهدیدشان را بالاخره عملی کردند.مثل همیشه چاره ای نداشتم جز تبعیت از ظلم.به گروهان رزمی منتقلم کردند آن هم چه گروهانی.گروهانی که محل اسقرارش در مرکز بیابانی است بی آب و علف . فاصله اش تا مهمانسرای محل استراحتم حدودا ۴ کیلومتر است و یک ساعت طول می کشد تا به پایگاه رسید.

فرمانده گروهان جدیدم را قبل از اینکه یک نظامی بدانم یک انسان می دانم.فردی با شخصیت و با روحیه ای نشاط آور که آداب گفتار و رفتار با زیردستان را به خوبی میداند و برایم  یک الگوی اخلاقی بکر و به یاد ماندنی است.او هم مثل من از سرهنگ معتاد بیزار است.از چاپلوسی متنفر است و از دروغ حالش به هم می خورد.۳ عنصری که از عناصر لاینفک کار نظامی است.

و این چنین بود که عدو سبب خیر گشت.

سربازانم را دوست دارم.همه  را عتیقه ای میدانم که لنگه شان را در هیچ کجای این مرز و بوم نمی یابم.از نعمت تحصیل برخوردار نبوده اند و ۸۰ درصدشان برای این به اجباری آمده اند که همسری صاحب شوند و شب های باقی عمر را تنها سر به بالین ننهند.

خوشا به حالشان...

هوای امروز به شدت دو نفره است.به این دونفره بودن ها اعتقادی ندارم اما دستانم سرد بود و تنها صدای قدمهای خود را بود که می شنیدم.باران می بارد.همه چتر هاشان را روی سر سپر رحمت قرار داده اند و هیج یک مرا به زیر چتر خود فرا نمی خوانند.

خواستم اصل مطلب را عاشقانه بیایم اما دستم به نوشتن نمی رود.بر خلاف ظاهرم که در تبعیدگاه بسیاری از ظاهربینان فکر می کنند صبح تا شب و شب تا صبح به عشق بازی مشغولم قلبم خالی از عشق است و روز به روز خالی تر می شود.در این سرما هیچ چیز مثل یک عشق داغ انسان را گرم نمی کند.دریغا...

به امید آزادی...

+ نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه 18 دی1390 و ساعت 17:30 |
به نام پروردگار آزادی.

آزردگی ها همچنان ادامه دارد.گاهی شدتش چنان است که انسان را در دو راهی ای دشوار قرار می دهد.یک راه توکل و طلب کمک از خدای مهربان است خوشا به حال کسی که  در چنین شرایطی این راه را انتخاب کند و در آن به آرامش برسد.اگر نرسید راه دیگر را می رود. و راه دیگر که راهی خطرناک و زیان آور است بی اعتقادی به تمام نیرو های موجود در عالم.اگرچه موقت باشد اما همین که به ذهن آدمی وارد شود نتیجه اش می شود نوشته ی زیر:

 

دنیای  تاریک   و   سیاه      کی   می  رسد   پایان تو

کی  می  شود   آخر  علاج   این درد   بی  درمان   تو

مهری  ندیدم  از  کسی   می سوختم  در  بی کسی

از  مرگ   ترسیدم    ولی     مردم   در   این   زندان تو

هرکس که دستانم گرفت قلبی سراسر سنگ داشت

چشمانشان  از  کینه  پر  این   خلق   بی   وجدان تو

دنیا   زمانی   عاشق   گل  های   باغت   می  شدم

خشکیده  آن  گل  های  پاک در  باغ  بی  سامان تو

دنیا  نمی  خواهم  خوشی   ول  کن که فکر   رفتنم

لعنت  بر  آن  کس  که شود  تا  پای  جان  خواهان تو

این  طالع  نحس  بدم    پیوسته   رنجم   می   دهد

نابودی اش  را  در  نماز  می  خواهم   از   رحمان تو

کردم  دعا   من   در   نماز   پاسخ   ولی  هرگز   نداد

دیدم  خدا  حرف  است  و  بس  زاییده ی  انسان تو

بیهوده  بود   این  شعر   من     مثل    تمام   کائنات

رنجیدنش    از   آن    من     بیهودگی    از    آن  تو

در  جستجوی  زندگی    دنبال    مردن     می  دویم

آزادی ام  کی  می رسد  از  حبس  بی   پایان تو؟؟؟

(میلاد.ک پاییز ۹۰)

 

به امید آزادی...

 

+ نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه 14 آذر1390 و ساعت 15:26 |
به نام پروردگار آزادی.

از وقتی که به اسارت نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران درآمده ام خیلی جویای اخبار و اتفاقات دور و برم نيستم شايد هم بعد از اسارت هرگز كاري به آنچه در دنياي اطراف مي گذرد نداشته باشم.به عنوان مثال خود را قانع نموده ام كه دزدي ۳هزار ميلياردي به من ربطي ندارد.صحبت ها و نطق های مسئولين محترم مملكتم هم ديگر با قدقد مرغي كه معلوم نيست چرا بي دليل سر و صدا مي كند برايم فرقي ندارد.به داستان برادران سپاهي و سفير عربستان در واشنگتن هم كاري ندارم اگرچه يكي از گزينه هاي آمريكايي ها اقدام نظامي است و ممكن است اين گزينه را انتخاب كنند.همانطور كه به اجبار ۲ سال از سرنوشت سازترين لحظات زندگي ام را به نابودي و تباهي كشانده اند٬به زور به جنگي نابرابر اعزامم خواهند كرد.باكي نيست...

۱۰ روز مرخصی گرفتم که استراحتی کرده باشم بعد از پايان مرخصي فردای روزی که به تبعیدگاه بازگشتم از تخت طبقه بالا با سر به زمین که تنها پوشش آن یک موکت سخت و سفت بود سقوط کردم و با ۲ هفته استعلاجی به علت شکستگی پای راست به خانه بازگشتم.باز هم براي آزادي ام بهاي نه چندان سنگيني پرداخت كردم اما بر خلاف دوران آموزشي اين بار اين هزينه غير ارادي بود.گرچه اگر مي دانستم كه يك سقوط ساده ۲هفته آزادي بدون التماس و منت را همراه خواهد داشت زودتر عمدا اقدام مي نمودم.

روزهای پر از دل شکستگی سرخوردگي.حسرت.افسوس.تنهایی.اضطراب.سركوب.استبداد.شكنجه هاي سخت روحي.جنگ اعصاب.و...در حال گذرند.هيچگاه حتي فكرش را هم نمي كردم به اين روز افتم.زمزمه ام شده اين قسمت از نوشته اي كه روزي بي درد بودم و فكر مي كردم پردردترينم:

خدا   دلم   گرفته  است

رحم و  مروتت  کجاست

این بنده ی خوار و ضعیف

این همه درد را نخواست

پاییز ۸۴ را هرگز فراموش نخواهم کرد.دانشگاه تبریز.۶ سال می گذرد از روزی که وارد دانشگاه شدم.این ۶ سال تا چند ماه پیش به سرعت باد گذشت اما این ۶ ماهی که اسیرم کرده اند تا این لحظه مثل ۶۰ سال گذشته.امیدوار بودم در اجباری تبعیض را نبینم.اما دیدم و چه تبعیض وحشتناکی.

ترم اول به صورت داوطلبانه در دوره روزنامه نگاری ثبت نام کردم.جمله ای که در پی می آید را برای اولین بار در آن کلاس ها بود که شنیدم.استاد روزنامه نگاری گفت و من با خطی درشت روی یک صفحه از جزوه ام نوشتم:

حق گرفتنی است نه دادنی.

۶ماه است که شاهد آنم که حقم را علنا نابود می کنند و کاری از دستم بر نمی آید انجام دهم.کوچکترین اعتراضی با شدیدترین مجازاتها همراه خواهد بود طوری که اضافه خدمت را در مقابل این مجازات ها تنبیهی بیش تلقی نمی کنیم.این حق کشی ها فقط مربوط به من نیست بلکه هزاران سرباز بی تکیه گاه در صدها پادگان دیگر را هم شامل می شود.به اجبار ما را به اسارت می آورند و به جای تشکر طوری رفتار می کنند که گویی خود با خواهش و تمنا خواسته ایم که اسیر شویم.

حس و حالم حس و حال یک زندانی است که نمی داند به چه جرمی محبوسش کرده اند.پسرم!؟ایرانی ام؟

جای وحشتناکی است.برای منی که ذره ای روحیه نظامی گری را ندارم تلخ تر و کشنده تر از جهنم است.شاید تنها برای من.تمام نگاه ها غریبه اند.حرف هایم را نمی فهمند.من نیز چیزی از گفته هایشان نمی فهمم.از بالا رفتن سن فقط موی سفید عایدشان گشته.ذره ای شخصیت و ادب در گفتار و رفتارشان ندیدم.

به دستانم چشم می دوزم.دستانی که تا دیروز آشنایی جز قلم نداشت حالا مجبور است سلاحی آهنین و بزرگ و سنگین را در خود جای دهد.بر خلاف دوستانم یکی از سخت ترین کارهای اجباری برای من تیر اندازی است که به لطف خدا بیشتر از یک بار گرفتارش نشده ام هر بار به بهانه ای از انجامش خودداری می کنم.

اینجا همه به دروغ گویی و چاپلوسی عادت دارند.فقط یک بار خواستم مثل خودشان رفتار کنم آنقدر از خودم بدم آمد که بعد از آن وقتی هم یقین داشتم گفتن حقیقتی پیامد سختی برایم به دنبال خواهد داشت از صداقت نمی ترسیدم و بدون هیچ ابایی حقیقت را بر زبان جاری می ساختم و پیامد سختش را هم با وجدانی راضی و دلی خشنود پذیرا می شدم.

زمان با کندی هرچه بیشتر می گذرد.لحظاتی در زندگی هست که باید انتظار آن را کشید که بگذرند اما هرچه بیشتر در این لحظات به فکر فرو روی در می یابی که سخت تر و دیرتر از همیشه در حال سپری شدنند.اگر امیدی داشته باشی کندی گذر زمان را نمی فهمی اما اگر نه...

از ته دل و با تمام وجود می گویم:

به امید آزادی...

+ نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه 26 مهر1390 و ساعت 1:47 |
به نام پروردگار آزادی.

پاییز نفرت انگیز هم آمد اما می توان با فکر کردن به روزگار سپیدی که بعد از آن خواهد آمد این فصل سرد و کسل را تحمل کرد.گرچه برای کسی که در گرمای تابستان٬زندگی اش پاییزی می شود روزگار سپیدی نخواهد بود و اینجاست که بی امیدی او را فرا می گیرد.

 

دلم تنگه روزهاییست که زیر باران بدون چتر قدم می زدم٬برخی  مرا به زیر چتر خود فرا می خواندند و من خیس شدن زیر قطرات کوچک باران را ترجیح می دادم.

دلم تنگه شب های امتحان است.شب هایی که تا صبح بیدار بودم و پیوسته خودم را لعنت می کردم که چرا در طول ترم نخواندم و تصمیم می گرفتم که از ترم آینده درس ها را برای شب امتحان نگذارم اما این رویه تا آخرین امتحان ادامه داشت.

دلم تنگه صندلی های ردیف آخر کلاس است که اواخر روزهای دانشگاه پاتوقم شده بود یا اس ام اس بازی می کردم یا در اینترنت بودم و فیسبوکم را چک می کردم.

دلم تنگه شب هاییست که تا دیروقت مطالعه می کردم و جملات تاثیر گذار را در دفتری جدا می نوشتم که در خاطر بماند.

دلم تنگه دو رکعت نمازیست که در کویری خشک و تشنه خواندم.

دلم تنگه لحظه اییست که نگاهی قلبم را به لرزه وا می داشت.

دلم تنگه چیزبرگر هاییست که ترم آخر در کنار دوستی مهربان گاز می زدم.

دلم تنگه روزهای دبیرستان است.روزهایی که پیوسته به خاطر نمره کم و موی بلند تنبیه می شدم اما متنبه هرگز.

دلم تنگه لحظاتی است که خوابم نمی آمد.چراغ اتاق را روشن می کردم و با خواندن دست نوشته های گذشته تا سحر سرگرم می شدم.

دلم تنگه سگی است که مهر را در نگاهش دیدم.سگی که با تمام حیوانیتش انسانیت را درک می کرد و شعور را می فهمید بدی ها را فراموش می کرد و خوبی ها را همواره به یاد می آورد.

دلم تنگه روزهاییست که امید داشتم.هرچند اندک و گذرا.

 

دلم تنگه تمام آدم ها و چیزهاییست که روزی بودند و حالا نیستند.

دلم تنگه آزادیست.

به امید آزادی...

+ نوشته شده توسط میلاد در جمعه 8 مهر1390 و ساعت 17:8 |
به نام پروردگار آزادی.

نوشته ای که در پی می آید مخاطب خاص ندارد صرفا تخیلی است شاعرانه شاید.

 

نجاتم     می    دهی     اما

سر انگشتت چه طوفانیست

چه شد  آن قلب بی  رحمت

نگو  که  دیگر  اینجا  نیست

 

تظاهر     می  کنم    خوبم

نمی دانم  که  می  فهمی

ولی    گویا    نمی  فهمی

ز   تیر   تو   شدم   زخمی

 

شکستم   با     نگاه    تو

نگاه  سرد   و  بی   رحمت

نگاهی    بدتر     از   رفتن

از  این  دنیای   بی  رحمت

 

کنون  زل  می  زنی  بر من

تو می خواهی ولی من نه

کنار     هر    که    بنشینم

کنار    تو    نشستن     نه

 

نمی     لرزد     دگر     قلبم

نمی     میرد      برای     تو

نمی   سوزد  دگر   از   هجر

نمی    گیرد     عذای    تو

 

برو    دیگر     توانم    نیست

نمی    بینم     نگاهت     را

نمی  خواهم    دگر    از  دور

ببوسم    روی    ماهت    را

 

به   تو   نفرین   به   روی  تو

به    شرم    و    آبروی     تو

گریزانم        ز      چشمانت

نمی    آیم    به   سوی   تو

 

مرا    دیگر     امیدی    نیست

نمی دانم     گناهم    چیست

برای    بی   دلی    چون   من

هدر   رفتن    گناهی    نیست

 

نجاتم       می   دهی      اما

تو    خود     محتاج    تسکینی

در     این     دنیای      طوفانی

مرا      دیگر      نمی      بینی

 

(میلاد.ک.تابستان۹۰)

به امید آزادی...

 

 

+ نوشته شده توسط میلاد در جمعه 28 مرداد1390 و ساعت 2:3 |
به نام پروردگار آزادی.

روزهای بدی است.سخت نیست.فقط بد است.خیلی بد.ای کاش سخت می بود اما این اندازه بد نبود.

اینجا جاییست که شرف و ناموسشان را هم به خاطر ذره ای امتیاز حاضرند به مقام بالاتر عرضه دارند.

جنگ نیست اما اینان در خیالشان چنین می پندارند که دشمن حمله کرده و در آستانه تجاوز به همسرانشان است و تنها کاری که باید انجام داد این است که بگذارند دشمن حسابی مشغول ... شود و در این اثنا اینان فکری کنند و با موقعیت سنجی و در فرصتی مناسب دشمن را به دام اندازند و به سزای اعمالش برسانند.آن هم نه از روی غیرت و تعصب٬فقط به منظور دستور مقام مافوق و راضی کردن دل او این کار را انجام می دهند.که اگر ناموس برای اینان مهم بود...

سخت است در چنین محیطی زیستن و نفس کشیدن.

فرمانده گردان یک سرهنگ۲ زبان نفهم و بی سواد و معتادی است به نام م.گ روز اولی که به اینجا تبعیدم کردند بعد از اینکه از تحصیلاتم مطلع شد پرسید:دیه لاله گوش چند تومان است؟!

وقتی گفتم نمی دانم کلی حرافی کرد که تویی که نمی دانی دیه لاله گوش چقدر است چطور فردا می خواهی در دادگاه از موکلت دفاع کنی.نگفتم که از وکالت بیزارم فقط در دلم به ریشش خندیدم و صحبتهایش را از روی ناچاری تایید کردم.بعد هم به گرایش مود علاقه ام(بین الملل)گیر داد که به درد نمی خورد و با آن چه می خواهی انجام دهی٬من فقط با عبارت شما درست می فرمایید چرندیاتش را تایید می کردم.زیرا که یک آدم احمق را به این آسانی ها نمی توان محکوم کرد.فرمانده گروهانمان هم شخصی است صد برابر زبان نفهم تر و چاپلوس تر و احمق تر.طوری از سربازان بیچاره بیگاری می کشد و تنبیهشان می کند که انگار آن بیچارگان کم سن و سال را با محارمش حین...دیده!

که می فهمد حالم از لباس نظامی و احترامات زورکی به هم می خورد٬

که می داند وقتی سلاحی را که با آن انسانی از جنس خویش را می کشند به دست می گیرم چه احساسی به من دست می دهد.دلم می خواهد به جای تمرین تیراندازی و کشتار و خونریزی آن را به سمت خود نشانه روم و شلیک کنم.

که می فهمد آنقدر دشمن دشمن کرده اند که هنگام شنیدن لفظ دشمن٬خود آنها را در ذهن تداعی می کنم.

که می فهمد وقتی صحبت از جهاد و شهادت می شود جز پیامبر و پیروانش و علی و یارانش و کربلا و حسین و.... و جز کشته شدگان راه آزادی به چیزی نمی اندیشم.

کیست که بفهمد نمی خواهم به اینان خدمت کنم٬خود را در اختیارشان گذاشته و جانفشانی کنم...

نادان تر از آنند که بفهمند...

به امید آزادی...

+ نوشته شده توسط میلاد در جمعه 24 تیر1390 و ساعت 13:45 |
به نام پروردگار آزادی.

بیشتر از دو ماه از به روز کردن وبلاگ می گذرد.عذری که برای به روز نکردن دارم موجه است و چه توجیهی بهتر از خدمت آن هم از نوع اجباری!

بالاخره زندگی کردن و نفس کشیدن در مملکت امام زمان(عج)مزایایی دارد از این رو برای تمامی ما ایرانیان در مقابل آن همه مزایا و امتیازات(!)وظایف و تکالیفی در نظر گرفته اند که همگی بالاجبار باید به انجامشان تن داده و آنها را به جا آوریم.اجباری یکی از کارهایی است که می تواند قشر جوان و آماده به کار را بلافاصله قبل از وروذ به اجتماع با خود درگیر کند و تسهیلاتی را که قبلا و بعدا برای آن جوان فراهم نموده اند را جبران نماید.اجباری گویا به این دلیل فقط مختص به جنس مذکر است که نشسته اند و با خود اندیشیده اند که زنان بیچاره تمام عمر خود را صرف شوهرداری و بچه داری می نمایند و  خدمتی بالاتر از راضی کردن مرد مسلمان و تربیت اولاد صالح که روزی گلی خواهد شد از گلهای بهشت وجود ندارد آن هم به صورت مادام العمر نه فقط  ۱۸ ماه.

 

روزهای دوران آموزشی اجباری سخت نبود.چند هفته ی اول رژه و نگهبانی و کلاسها و به دست گرفتن اسلحه و تیر اندازی با آن و ... کمی آزارم میداد اما بعدا دریافتم که در برابر کاری مشقتبارتر می توان به آزادی کوچکی دست یافت و من دست یافتم البته شانس هم در این مقوله(تکیه کلام فرمانده گروهانمون بود۵۲۱) بی تاثیر نبود.و اینچنین بود که تا پایان دوره آموزشی دست به سلاحی که با آن هم نوع را نابود می کنند نبردم وهمچو ... نگهبانی ندادم(بلانسبت دوستان عزیزم)و یکی از پوچترین و به دردنخورترین کارهارا که همان رژه است انجام ندادم.کاری که انجام می دادیم سخت بود اما ارزشش را داشت.

از سرباز بودنم نه خوشنودم و نه ناراحت.خوشحال نیستم به این دلیل که به طور کلی از انجام هر کاری که به خواست  و اراده خودم نباشد و با عنصر اعصاب خورد کن اجبار همراه باشد سخت بیزارم.ناراحت هم نیستم چرا که یافتن کار در مملکت امام زمان(عج)به این سادگیها نیست از این رو همین اجباری را به بیکاری ترجیح می دهم.زیرا که اگر بر فرض محال معاف هم می شدم الان بعد از گذشت یک سال از اتمام دانشگاه در به در پی کار بودم.اما کو کار؟؟؟مثل بسیاری از دوستانم که با داشتن بهترین شرایط همچنان جویای کار هستند.

خدا رحم کند.

به من.به تو.به ما

 و

به تمامی دهه شصتی های مظلوم....

به امید آزادی.

 

+ نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه 31 خرداد1390 و ساعت 2:9 |
به نام پروردگار آزادی.

بهار سال قبل از زیباترین بهاران زندگی ام بود اما بهار امسال شاید تلخترین...

۲ سال دیگر هم باید معطل سربازی شوم.خدمت است!وظیفه است!مهم است!به فلسفه اش هم کاری ندارم که آری مرد می شوم و ...(یعنی آنهایی که به هر دلیل به سربازی مشرف نشده اند مرد نیستند؟مثلا  فرزندان و اقوام  ایثارگران یا حتی طلاب محترم که از سربازی معافند یا مثل ما سربازی نمی روند٬مرد نیستند؟نمی دانم!)پس کی کار پیدا کنم؟کی زندگی کنم؟بعد از ۳۰ سالگی؟

در دانشگاه طعم تلخ تبعیض را چشیدم خدا کند که در سربازی این زهر را نچشم.البته خود سربازی رفتن هم به نوعی تبعیض می تواند باشد٬با آن کاری ندارم.در دانشگاه سرکوب شدن را دیدم(نچشیدم چون به هیچ دسته ای تعلق نداشتم و ندارم.کاملا مستقل)در سربازی شاید سرکوب کردن را ببینم(فقط ببینم).

چه زیبا و آرامبخش است این آیه(سوره شرح يا انشراح):

((ان مع العسر يسرا)) روزي هزاران بار زمزمه اش مي كنم.فعلا كه هر چه بوده سختي و دشواري بوده.پس كجاست آن گشايش و آساني؟؟؟

روزهای سختی است.اين نيز بگذرد؟خيلي وقت است كه اين نيز نمي گذرد.

بگذريم.

یه شعر از شادروان نوذر پرنگ(تقی حاج آخوندی)براتون آوردم.کوروش یغمایی سالها پیش برای این شعر آهنگ ساخته و با صدای خودش اجرا کرده.به دل من که خیلی میشینه٬ملایم و دلنشینه اما غمناک اگه تونستین حتما پیدا کنین گوش بدین:

برف می آمد و ما می رفتیم

برف می آمد و ما می گفتیم:

چه شب زیبایی.

چه شب زیبایی بود.

من و او دور شدیم از هم و

شب٬

شب غمناکی بود.

(شعر:نوذر پرنگ.اجرا:کوروش یغمایی.آلبوم تفنگ دسته نقره٬آهنگ:غمناک)

شاید به این زودیا فرصت به روز کردن وبلاگ برام پیش نیاد.

به امید آزادی...

پ ن:

اول اردیبهشت ۱۳۹۰:آغاز اجباری.

+ نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 و ساعت 1:23 |
یک سال دیگر هم گذشت.

۸۹ بود. شد ۹۰.

یکی از بیهوده ترین کارهای ما ایرانی های بیهوده گرا تبریک گفتن سال جدید و دید و بازدید های زورکیه.مطمئنم اگر این رسوم قومی یا بهتر بگم ملی جزئی از رسوم دینی و مذهبی ما بودند در تیررس نوشته ها و صحبت های روشن فکرانه قرار می گرفتند.

البته این فقط نظر شخصی منه.شما خواننده عزیز با هر عقیده ای برای نویسنده حقیر.محترم و عزیزی.

(گفتم عزیز یاد محمود خودمون افتادم:عزیز باشی!ایشالله عزیز باشی!)

لحظه تحویل سال یه دوبیتی نوشتم.به عنوان عیدی از طرف من قبولش کنید:

 

((بهار   پر     ز      پاییزم    مبارک

سیه  عید  غم   انگیزم    مبارک

چو من بی کس نداردهیچ عیدی

ز    غصه    قلب   لبریزم   مبارک))

(میلاد.ک سرآغاز بهار۹۰)

+ نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه 10 فروردین1390 و ساعت 1:1 |